
پی سیمرغ کجا گردی پی باد و هوا گردی بیابی خویش را آنگه که خودبین و صفا گردی بیرون شو از خودت گاهی که اندک آشنا گردی تواضع کن ریاضت کش که در راه خدا گردی به نیکی یاد کن از خلق که در راه وفا گردی رهی صحرا بزن چون قیس که با درد آشنا گردی صفا کن جسم و روح و دل پُر از نور خدا گردی نِشین در حلقه ای رندان که هم شاه و گدا گردی قناعت پیشه کن ای رند که پاک و بی ریا گردی چو احسان ترک کن عالم که بی هوش و فنا گردی
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
گویند که نوازش کنی گر باد صبا را یابی قدرت و عشق و هم رمز حیا را با بلبل خوش خوان اگر شب گذرانی آن مرغ سحر گویدت اسرار خدا را راه ادب و منزلت صدق چو کردی از کارگه عشق بیاموزی وفا را صیقل زدن دیده و اندیشه به نادار هم ذکر خدا کرده ای هم سفره گدا را گر عزم نمایی به هنر در رهی ایثار تسخیر کنی قلب بشر ،امر مولا را تسخیر کنی دفتر اسرار و حقیقت راضی کنی آن پیر و هم شیخ و ملا را بشنو تو ز احسان که زرکوب و دعاگوست هم گیری دعایش و هم تاج طلا را
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
ببینید عاشقان امشب که جانان مال من گشته است جمال عشق بعدی چند به فکر و حال من گشته است
طنین بلبل شبتاب توفان کرده است امشب غزال مست بازی گوش در چنگال من گشته است دل گم گشته ای خود را که میپالیدمش هردمخداحافظ غم دنیا که دل در جال من گشته است دگر دنیای تار عشق دستم را نخواهد بستدگر پرپر نخواهم زد دو دستم بال من گشته است نمیدانید چسان مدیون رویا گشته ام امشب که جویای منی بیچاره و احوال من گشته است دگر کافيست ای ساقی مریزان باده در ساغر که برمستی چه کارم باد که او اقبال من گشته است تو کَی دقیق شدی
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی

بازیچه ای دست عاشقان خواهم شد چون یوسف گم گشته نهان خواهم شد نادیده جهانِ دَور و پیش خود را بر تیری رها کرده، کمان خواهم شد از ترس فلک روم به ویرانه ای دل در کُنج خرابه اش نهان خواهم شد در خویشتنم چو عنکبوتِ آزاد در فکر غذا و آب و نان خواهم شد دنیایی عجیبی را تماشا دارم عیب است مرا که این چنان خواهم شد گر پُت نکنم خودم ز آفاق جهان قرباني نیرنگ زمان خواهم شد بنویسم و احسان کنم عالم عشق بر دردِ جهان آه و فغان خواهم شد
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی

همه عالم تماشا میتوان کرد درون خویش پیدا میتوان کرد اگر نوشی از آن پیمانه ای عشق دو چشم خویش بینا میتوان کرد بجای خود نشسته صبح تا شام همه عالم تماشا میتوان کرد همه کج رفته های آدمی را تو درمان و مداوا میتوان کرد بیرون هر گوهر نایاب ای رند ز عمق و قعر دریا میتوان کرد گشا دگر سر خم را به معنی تو لبریز جام و مینا میتوان کرد سراغ عاشق بیچاره احسان درون قلب شیدا میتوان کرد
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
در دبیرستان عشقم از کسی پنهان نیم در میان آب و آتش جلوه ای شیطان نیم
گر تواضع میکنم بر من مینداز سنگ و چوبگر طبع دیوانه دارم لایق عصیان نیماز زبان و از دل من یک صدا آید بیرون من عجب گویم و لیکن لایق زندان نیمدر دل ما در درون آب زمزم زیستم چشم تر دارم کنون گر تا ابد گریان نیمهرکه را اندازه ای عقل است تدبیر ادبدر خراب و خوب مردم هیچگه حیران نیم یک مرا هوشیار و یک مظلوم میداند ببینمن هزاران صفحه بنویشتم بدان، نادان نیمبی شراب و غمزه و تریاک مستم، رند منمن که مستم از ازل در قید این و آن نیماین جه
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
از در مستی گذر ساده پرستی نگرجنبش مستان مبین باده پرستی نگر
سلسله ای عشق را راه زن و پای کوبوعده ای رندان ببین وعده پرستی نگرراست رو و شاد زی از همه آزاد زیدور شو از خویش تن, لذت هستی نگرنی منم و نی تو باش راستی بگو و نفاش در حرم خویش رو آنچه که هستی نگریک سره آدم شوی عاشق عالم شویسر به سریا بزن کره ای خاکی نگرترک نما هر خلف, تاکه رسی در نجف غم چو رها شد ز تن, چک چک و شادی نگررو به بلندهای دل، عالم فانی نگردر تن احسان رند رقص عراقی نگر
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
تو بیا و باده سر کن گلم عذاب جمع کنتو بریز تا توانی گپ و قصه را تو کم کن
بشکن سر سبو را سر راه پاک بازانبه حضور حضرت عشق سر کوزه را تو خم کنبه حضور شاه عادل همه مست و زار و باطل به بزرگواری خود تو نگاهی از کرم کننه ز شام و نی فلسطین نه حبش نه کافر دینز جنوب آسیاییم تو نگاهی بر عجم کنبه حضور راستانیم روی خطِ حق روانیمچو بتان بامیانی رخ ما تراش و سم کنجلوه گاه وصل آنجاست دیده بان اصل آنجاست دل داغدیده ام را تحفه ای رخ صنم کناحسان ترا مرید است نغمه خوان شب دریده استاندلیب درگهت را دور از حریم غم ک
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
به فرهنگ جهان امروز هزاران رنگ می بینمبه حد آخرش می بینم و نیرنگ میبینم
چه شد دلهای پاک و خوب کجاست لبخند در محبوبدرین خلوت سرای عشق همه دلتنگ میبینم ز صلح و آشتی و عشق به گوش ما همه خواندند چه شد مارا خدای من همه در جنگ میبینم شرارت میزند آتش به هر کنج جهان در زمان حاضر ندیدم دل درین عالم به والله سنگ میبینم ببین فقر و گدایان را ببین اولاد انسان را فقط آن ظلم و شیطانی به شور و شنگ میبینم به اشک چشم طفلان بین به قلب پاک و حیران بینگلویم بغض میگیرد نفس را تنگ میبینم همه اطفال طفل توست و
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
نیست جز خاموش بودن هیچ سوالی را جوابتا شکستی آن سکوت شیطان به جولان می شود
گوشه ای بنشین و استغفار کن در خویش شوبعد از آن پیمانه و ساقی نمایان می شوداین همه در توست نی در حیله و رمل و فلانبعد از آن ،آن رمز پنهانت نمایان میشوداین غم دنیا ترا هی میکشاند سوی خوداین همه درد و غمت یکباره درمان میشودرو سری زن اندرون خویش تا بینی خودتجن و شیطان و پری تسلیم ایمان می شودای عزیز دل فقط عشق است که چرخاند فلکبعد از آن این دوزخ دنیا گلستان می شودراز دنیا را مجو در فکر و عقل و هوش خودکان همه پنهانها یکبار
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی
برچسب:
نویسنده: طاها مهدوی